تبليغاتX
فرهنگ ساز

فرهنگ ساز

اجتماعی، تاریخی‌، سیاسی و گاهی هم خانوادگی

دوست


یه   دوست خیلی‌ قدیمی‌ دارم که دقیقا از اردیبهشت سال ۱۳۷۰ میشناسمش، تو خدمت با هم آشنا شدیم ولی‌ پایه‌های دوستیمون، زمانی‌ که برای ادامه تحصیل دوباره آمد تهران محکم شد.

یادمه یک بار بهم گفت، در بر خورد اول خیلی‌ از من بدش آمده، البته همین حرف رو از همسرم هم شنیدم که در اولین بر خوردمون اصلا از من خوشش نیومده بود بلکه فکر کرده بود اه اه چه آدم گنده دماغ از خود متشکری!

همسرم و دوستم هیچ کدوم بهم نگفتند که چرا از من خوششون نیومده و نگفتند هم که چرا یهو عاشق بی‌ قرار من شدند.

این صحبت‌ها خیلی‌ حاشیه ای  بود منظورم بیان مطلب دیگری است که حالا بهش میرسم.

تا قبل از ترک ایران، بی‌ شک هفته‌ای حداقل یک بار همدیگر رو میدیدیم، آه راستی‌ یادم رفت بگم این دوست من در مقام تنبلی و با عرض معذرت پلشتی صاحب مقام است، مساله پلشتیش یک مساله شخصی‌ و به هیچ کس ربطی‌ نداره حتا شخصی‌ به نام  ج - ق( خیلی‌ حالت کیهانی پیدا کرد!) کلی‌ زحمت کشید که  تغییری بهش بده، هیچ موفق نشد که بماند، این بنده خدا هم مبتلا شد به این بلیه! این شخص اخیر کسی‌ نیست جز:       mein Sohn, den ich da Heim adaptierte


     اونهایی که فهمیدند این یعنی‌ چی‌، به اونهایی که نفهمیدند بگند لطفا!

از مطلب خیلی‌ دور افتادم، چی‌ می‌گفتم آهان یادم آمد: ما خیلی‌ با هم تماس داشتیم و رابطه بسیار صمیمی‌ داشتیم، با همه تنبلی ذاتیش بار‌ها به خواهش من به جا‌های مختلفی‌ آمد و حتا یک بار به همراهمون،البته با کمک  جناب ج - ق و به خواهش من و همسرم، به مسافرتی‌ بس سیاحتی رفتیم،

این وضعیت ادامه داشت تا وقتی‌ که ما تصمیم به مهاجرت گرفتیم، هنگام ترک ایران، در وقت خدا حافظی، او تنها کسی‌ بود،که به خاطر جدایی ازش، گریستم.

جدایی از این دوست نازنین، در اون اوایل، به خاطر عدم دسترسی‌ به امکانات ارتباطی‌ و هزینه بالای اونها، بینمون و اون رابطه تنگا تنگمون، فاصله انداخت، ولی‌ بعده‌ها به خاطر دست یابی‌ راحت و ارزان به اینتر نت، تقریبا هر روزه، از حال هم با خبریم و همواره کوچکترین اتفاقاتی رو که برای خودمون یا به نوعی در اطرافمون، می‌گذره، به سرعت همدیگر رو مطلع می‌کنیم.

امسال آگوست که بیاد - سه هفته دیگه -  دقیقا ۹ سال میشه که همدیگر رو در فضای واقعی ندیدیم؛ بنا بود که امسال پاییز به ایران بریم، ولی‌ با توجه به وقایع‌ای که اخیرا اتفاق افتاد- در پست قبلی‌ مفصل بهش اشاره کردم!- بدلیل ترس از عدم امکان باز گشت، نسبت به این مسافرت تجدید نظر و یا بهتر بگم صرف نظر کردیم!

حالا این سوال پیش میاد که خوب این حضرت دوست چرا تشریف نمی‌‌آورند به این بلاد؟ خوب جواب خیلی‌ روشنه! بنده که بدلیل دوری و بعد مسافت، دستم بسته است، اون یکی‌ دوست مشترک هم جایی‌ زندگی‌ میکنه همسایه دیوار به دیوارش بن لادن و ملا عمرند و عملا برای کمک ،کاری از او هم ساخته نیست.

حالا حتما این سوال پیش میاد که خوب چه کمکی‌؟ بابام جان خارج رفتن پاسپورت می‌خواد که این رفیق ما نداره و برای بدست آوردنش هم، باید کلی‌ به خودش زحمت بده، که او تنها اهل چنین کار سنگینی‌ نیست و هر دفعه که براش مینویسم: برو لطفا پاست رو بگیر: در جوابم مینویسه:         ک ت ک م م ج س گ پ خ گ!!!              حالا هرکی‌ فهمید که این‌ها یعنی‌ چی‌، به اونهای دیگه که نفهمیدن  هم بگه.



+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:26  توسط Omid Moradi  | 


جنبش



بعد از وقایع اخیر، نه دلم و نه قلمم به نوشتن همراه نمی‌شد، پیغام‌های دوستان قلمی دیگر، بار دیگر این انگیزه را در من تقویت کرد،  نه که نخواهم بنویسم ،  نه، نمی‌شد ، نمی‌‌تونستم. حالتی مثل شک و بهت. یه چیزی مثل بغض تو گلو که مانع حرف زدن میشه و یا شاید هم مثل مشتی محکم تو صورت، که توان هر حرکتی را میگیره؛ این‌ها بود که نمیتونستم.

در تمام این مدت با دوستان هم فکر و هم نظر مبادله افکار داشتیم به لطف امکانات الکترنیکی، که شاید روزی همه این مبادلات نوشتاری را به روز کردم در این فضای مجازی، چرا که  هر وقت که دغدغه‌هایم را با دوستی‌ در میون گذاشتم، حس آرامش بهتری داشتم، پس من بعد از این سعی‌ می‌کنم، دغدغه‌ها ، غصه ها، شادی‌ها و آرامشم را که مدیون شمایان هستم، با‌هاتون در میون بذارم.

روز انتخابات تا دیر وقت، کار می‌کردم، وقتی‌ آماده حرکت میشدم، همسرم تلفنی خبر داد که خواهد آمد، از اون جای ایکه تمام مدت مخالف رای دادن بود، سخت تعجب کردم که چه باعث این تحول شده، توضیحات و استدلال‌های من و یا دوستان دیگر. در هر حال عمیقا خوشحال شدم.

در حوزه رای گیری، در محلی که سابقا سفارت ایران بود، جمعیت بسیار زیادی منتظر ایستاده بودند، همه جور تیپ با عقاید متفاوت را میشد به خوبی‌ دید که همگی‌ برای نه گفتن آمدند، یعنی‌ میشد این را از فضای موجود درک کرد، صرف نظر از جهت موضع گیری به نفع کاندیدای مشخص، تغییر ،نیت همگان بود.

در مراجعت، ساعاتی‌  طولانی ، در مقابل جعبه جادویی ، با همه نفرت از رسانه غیر ملی‌ داخلی‌، منتظر نتیجه بودیم، همگی‌ با نفس‌های حبس شده، حتا کودکانم ، متعجب از این رفتار ما، منتظر بودند، انتظاری طولانی و غیر معمول.

سرانجام اعلام اولیه نتایج، خبر از نتیجه ای  می‌‌داد که همه از آن میترسیدیم و تحریمی‌ها پشت این نظر، موضع گیری میکردند و حالا این کابوس، تعبیر میشد به واقیعتی، که البته حق نبود!

رای ما را دزیدند، بهش افتخار هم کردند و چه پز‌ها دادند که مردم با نظامند با وقاحت به هم تبریک گفتند، به اولین نشانه‌های اعتراض ما، خس و  خاشک نامیدند مون، دشنام مون  دادند و گفتند که با دشمنیم، تهدید کردند ،چنگ و دندان نشان دادند، ماسک از صورت بر کندند و روی واقعی خود نشان دادند،

برای من دور از وطن، همه این‌ها بسیار بود، در جای گفتم و به دوستانی نوشتم، به تابعیت اروپای خود افتخار می‌کنم و از تابعیت  ایرانیم...

دوستانم  به صبر، دعوتم  کردند، گفتند که نا امید نباید بود و از دزد نباید ترسید. آنان که غیرت حضور ما را به نفع خود مصادره کردند، خس و خاشاکند، ما از جنس دیگریم، ما زاده آتشیم، ما فرزندان واقعی ایرانیم.

تا آن زمان که تپیدن های  دل ها، فقط کهنه صدای آشنای ناله‌ها بود، فراتر شدند فریاد شدند، انگشتان با هم شدند، مشت شدند و این بار همه یک صدا تغییری بزگتر را ندا شدند، بار دیگر، سهرابی دیگر به دست کسی‌ که خود را پدر میخواند گشته شد، ولی‌ او پدر نبود، او بود که دشمن بود و این بار همه مشت‌ها او را نشانه رفته بودند.

به تعبیر من، اینک ،این جنبش برای رژیم، به مانند توموری است بد خیم، که آن را هیچ درمانی نیست، به روزگاری  نه چندان دور، در دنیای طب، برای تومور‌ها درمانی پیدا خواهد  شد، ولی‌ این را ,هیچ درمانی یافت  نخواهد شد که خواجه میگوید:

            پس تجربه کردیم در این دیر مکافات

                                                                با درد کشان هر که در افتاد بر افتاد




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:9  توسط Omid Moradi  | 

انتخابات

مدت هاست دارم فکر می‌کنم:  کدام کاندید‌ای اصلاح طلب اصلح تر است، آقای کروبی یا مهندس موسوی، این نکته رو هم نمی‌‌تونم بپذیرم که حالا احمدی نژاد نشه هر کی بخواد بشه بشه! نه این غلطه، به تصور من این دقیقا همون اشتباهی‌ بود که مردم در مورد انقلاب هم مرتکب شدن؛

با بی‌ توجهی, کارهائ  سرعتی‌ و انفجاری و کلا انقلابی نمی‌شه که آدم به نتیجه مطلوب برسه. مدیریت در این سطح نیاز به سواد، تجربه ،روحیه مشورت پذیری و یا کلا کار جمعی با تیمی مجرب و کار شناس دارد، این که هدف ، رسیدن به بهترین نتیجه باشه از نکات مهمی‌ است که میشه بهش اشاره کرد؛

همچنین فکر می‌کنم با گنده گویی، بزرگ نشان دادن کارهائ کوچک خود و بی‌ اهمیت نشان دادن کار رقبا و کلا افرادی که در اون جبهه عقیدتی نیستن، دشمن تراشی، دوستی‌ با دوست نادن و نکاتی‌ مشابه، توهینن به خرد جمعی است و تحمیق دیگران.

قصدم این نبود و نیست که در این نوشتار گفته های  دیگر دوستان هم فکر رو در واقع تکرار کنم، بلکه می‌خوام با ایجاد یک فضایی جمعی ، به بهترین انتخاب نزدیک بشیم،

سکوت بیست ساله آقای موسوی، وقوع اعدام‌های ۶۷ و از همه مهمتر عدم حضور ایشان در نهمین انتخابات ریاست جمهوری که باعث روی کار آمدن احمدی نژاد و تیم ایشان شد، از نکته مسائلی‌ است منو بفکر وا میداره، همچنین سابقه تا حدودی در سایه آقای کروبی مخصوصا زمانی‌ که ایشان مسولیت بنیاد شهید را داشتن و دو دوره ریاست مجلس که در اولین روز‌های  دومین دوره از ریاستشان در مجلس ششم؛ با پذیرش " حکم حکومتی" ایجاد بدعتی کردن، که توابع مثبت! و بیشتر منفی‌ آن همچنان مشهود است.

حالا به قول اون رند شیرازی: عیب می‌‌جمله چو گفتی‌ هنرش نیز بگوی:  مشخصا باید به روشن فکری و مردمی بودن آقای موسوی اشاره کنم همچنین به اداره اقتصادی مملکت - که البته به آن هم نقد‌های هست - در دوران جنگ;

و در مورد آقای کروبی به نکات مثبت تری [هم] میشه رسید از آن جمله میشود: به  نو گرائی ، تن دادن به کار تیمی، جذب نیرو‌های مجرب در حوزه‌های مختلف،روحیه نقد پذیری، رک گوی  جسور بودن و از همه مهم تر به روز شدن,اشاره کرد.

این‌ها در واقع نکاتی‌ است که به ذهن من رسیده و متاسفانه با جمع و تفریق این گزینه‌ها و داده‌ها ،نمیتونم به نتیجه واحدی برسم،

و حالا خواهشم از تو خواننده این سطور اینه که: "بیاور آنچه داری ز مردی و زور" تا با کمک و هم فکری و ایجاد روحیه‌ای مثبت و با نشاط ، نقش موثر  و سازنده‌ای در این انتخابات داشته باشیم، مخصوصا اگر میخواهیم که دیگه احمدی نژاد نیاد و اصلاحات روند خودشو پی‌ بگیره، ولو آهسته، ولی‌ پیوستهبه پیش بره.

من بی‌ صبرانه منتظرم 


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:13  توسط Omid Moradi  | 

این مطلب را در پاسخ به ایمیل دوستی‌ که به طور متقابل از خواهر برادرامون به خاطر توجه و حس غلط والدینمون، گله کرده بودیم، نوشتم:

رفیق سلام،

می‌ دونی مشکلات ما بیشتر ناشی‌ از اینه که، ما‌ها چون به عبارتی از یک پدر مادر هستیم، در نتیجه شدیم خواهر برادر، و طبیعتا در یک ارتباط اجباری قرار میگیریم، این در حالیکه کسی‌ مثل (a*...؟!) برای من مثل فرضا یکی‌ از اهالی کره شمالی‌ یا چه می‌دونم یک نفر دیگه از یک جای این دنیاست، به طور قطع اگر ما  برادر نبودیم یا در واقع یک پدر مادر مشترک نداشتیم، و من می‌خواستم به طور کاملا اتفاقی‌ این آدم رو در جایی‌ بشناسم، مطمنا سلام اولین و آخرین کلمه‌ای می‌‌بود که بین ما رد و بدل میشد؛

نمی‌ خواهم بگم که من خوبه و او بده است، نه، بلکه می‌خواهم بگم دو موجودی که شاید به لحاظ ظاهری متشابه باشن اما اصل قضیه اینه که  ما از دو جنس متفاوتیم، از دو سیاره مختلف، دو نفری که بین تفکراتشون یک فاصله  به اندازه بی‌ نهایت موجوده، دو نفری که هیچ وقت و هیچ گاه همدیگر را نفهمیدند امیدی هم به بهبودی این وضعیت نیست. جمع کردن ما دونفر به مثال توزین دو جنس غیر همگون، مثل گلابی و کتاب است، و نه حتا مثل سیب و گلابی که بالاخره هر دو میوه ا‌ند.

این آدم به قول تو ممکنه قلب پاکی‌ داشته باشه یا آدم ساده‌ای باشه که البته هست، ولی‌ دوست نادانه و قابل اطمینان نیست و من هیچ وقت حتا با تلاش هم نتونستم نوعی ارتباط حسی باهاش داشته باشم، که البته این ریشه در زمانی خیلی‌ دور داره و نوع ارتباط و تربیت پدر مادرم، همچنین نوع رابطشون با ما و اختلافی‌ که همیشه به لحاظ حسی بین ما می‌‌گذاشتن و البته خودشون همیشه هم منکر این تعریف  بودن و هستن؛ حتا هنوز هم وضع به همان وضعیت سابق است؛

و حتا من حس می‌کنم به طور نا خدا گاه این کار را در رابطه با بچه‌های من  هم انجام میدند مثل تشویق به خبر چینی‌، با تشویق یکی‌ ‌،دیگری را تنبیه کردن و یا بر عکس و خیلی‌ موارده دیگه که مطمنا باعث خرابی‌ رابطه یک خواهر برادر می‌شه و جوی پر ازبی اعتمادی  می‌‌سازه.


و با همه این حرفها و اتفاقات، ذره‌ای از  علاقه و احترام من به والدینم کم نشده و همیشه بهترین را براشون خواستم ، فقط خیلی‌ دلم می‌خواد حالا که در علاقه و ارتباط ما نتونستند کمکی‌ باشن ، حداقل حالا وضعیت را از این بد تر نکنند شاید مرور زمان خودش حلالی باشه.

و کاش میتونستم به این آدم! که به نوعی  مثلّا برادریم حالی‌ کنم: آقای محترم وقتی‌ نتونستیم یا نگذاشتن و یا نشد و یا به هر حال حالا که این طوریه،  خلاصه اینکه حالا که نشده مثل دو تا برادر باشیم و مهمتر مثل دو تا دوست! بیا حالا مثل دو تا آدم متمدن باشیم، مرز‌های هم رو بشناسیم و با خوشمزه کردنه خودمون، اون دیگری رو خراب نکنیم؛ آرامش رو به خود و همه هدیه کنیم، بیا نمیگم انسان، بیا حداقل آدم باشیم و یا از اون هم کمتر ادای آدم‌ها رو در بیاریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:56  توسط Omid Moradi  | 

دوستی‌ و کار

داشتم فکر می‌کردم که کار و دوستی‌ هم می‌‌باید مثل دین و سیاست از هم جدا بشن، همه این‌ها مقوله‌های جدا از همند، و من در طی این سالی‌ زندگی‌   خارج از کشور، متاسفانه  به این نکته رسیدم مساله‌ای که باعث  شده [می‌شه!] ما ایرانی‌‌ها اصولا خوش استقبال و بد بدرقه باشیم، همین میکس کردن این روابط است.

تصور می‌کنم اگر قبل از هر جور رابطه‌ای صرف نظر از روابط شخصی‌ و اخلاقی‌، بدونیم چی‌ میخواهیم،  چه هدف و برنامه‌ای داریم و البته همه این‌ها رو رو کاغذ بیاریم؛ این طوری شاید خیلی‌ از مشکلات را از بین ببریم و یا حداقل به طور قابل ملاحظه‌ای اونها رو کاهش بدیم.

شما چه فکر می‌کنید؟نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:49  توسط Omid Moradi  | 



 > یه روز غضنفر از یک نفر میپرسه:
> > ساعت چنده؟ طرف میگه:سه و نیم.
> > غضنفر میگه: دارم دیوونه میشم از
> > صبح تا حالا هر کس یه چیزی میگه
> >
> >  
> > به غضنفر میگن: با باقی جمله بساز
> > میگه: ما دیشب کوبیده خوردیم! میگن
> > باقیش کو؟ میگه: تو یخچاله
> >  
> > غضنفر زنگ میزنه رادیو میگه الو
> > آقا اونجا رادیو است؟ مجری میگه:
> > بله بفرمایید. میپرسه: آقا الان
> > صدای من داره پخش میشه؟ مجری میگه:
> > بله بفرمایید.. میپرسه: یعنی الان
> > صدای من توی نونوایی هم داره پخش
> > میشه؟ مجری عصبانی میشه و میگه:
> > آره دیگه حرفتو بزن. غضنفر میگه
> > الو اکبر نون نخر مامانت خریده
> >
> >
> >  
> >
> > غضنفر تصادف میکنه، از ماشین
> > پیاده میشه به جمعیت میگه: هیچکس
> > زر نزنه جز جناب سروان
> >
> >
> > به غضنفر میگن چرا: قرصاتو سر موقع
> > نمیخوری؟ میگه: میخوام میکروبار و
> > غافلگیر کنم.
> >
> >
> >  
> > غضنفر میره مکه، میبینه همه دارند
> > ازسمت راست دور خانه خدا میگردند،
> > داد میزنه و میگه: شما ازاین طرف
> > برید، من هم از اون طرف تا زود
> > بگیریمش
> >
> >
> > میدونی وقتی خدا اولین سیاه پوست
> > را آفرید چی گفت؟ گفت: اه، اینم که
> > سوخت
> >
> >
> > غضنفر خیلی مذهبی میشه میره مغازه
> > اسباب بازی فروشی که یه عروسك
> > بخره. وقتی عروسکها را میبینه زود
> > چشماش رو میبنده و به مغازه دار
> > میگه: ببخشید میشه یکی از اون
> > خواهرا رو بدین
> >
> >
> > از غضنفر میپرسن: سی.ان.جی یعنی
> > چه؟ میگه: یعنی سوخت نداریم جیگر
> >
> >  
> > غضنفر طناب می‌بنده دور كمرش.
> > میگن: چرا طناب بستی دور كمرت؟
> > میگه: می‌خوام خودكشی كنم. بهش
> > میگن: خوب، چرا طناب رو بستی دور
> > كمرت؟ میگه: اول بستم دور گردنم،
> > دیدم دارم خفه می‌شم
> >
> >  
> >
> > > >  
> > غضنفر داشته هلو میخورده، به
> > هسته‌اش كه میرسه، میگه: به به،
> > توش هم که گردو داره
> >
> >
> > غضنفر از كیوسك تلفن میاد بیرون.
> > ازش میپرسند: سالمه؟ میگه: آره،
> > فقط آفتابه نداره
> >
> >
> > غضنفر زنش سبزه بوده 13 بدر،
> > می‌اندازدش بیرون
> >
> >  
> > از بچه میپرسن: اون كدوم حیوانی
> > هست كه به ما گوشت، شیر، ماست،
> > كفش، لباس میده؟ میگه: بابام
> >
> >  
> > به غضنفر میگن: شنیدی اسراییل،
> > لبنان را زده. میگه: مگه ایتالیا
> > قهرمان نشد
> >
> >  
> > غضنفر زنگ میزنه فلسطین اما زود
> > قطع میکنه! ازش دلیلش رو می پرسند،
> > میگه: می خواستم ببینم هنوز اشغاله
> > یا نه
> >
> >  
> > یه نفر از غضنفر میپرسه: آقا
> > ببخشید، خیلی ببخشید، جسارته،
> > واقعاً شرمنده‌ام، روم به دیوار،
> > گلاب به روتون، اسم شما چیه؟ میگه:
> > اینجوری كه تو سوال كردی حتماً گه
> >
> >  
> > یه مرد از دوستش میگه: بعد از 14 سال
> > از ازدواجت، هنوز زنت رو عزیزم صدا
> > میزنی؟ دوستش جواب میده: آخه اسمش
> > رو یادم رفته
> >
> >  
> > غضنفر ادعای پیامبری میكنه،بهش
> > میگن كتابت كو؟ میگه: من كتاب
> > نمیدم !جزوه میدم
> >
> >  
> >
> >
> >  
> > یه روز غضنفر میمیره،ولی بعد زنده
> > میشه. بهش میگن چرا زنده شدی؟میگه
> > سر پل سراط دور بر گردون داشت بر
> > گشتم
> >
> >  
> > اگه گفتی كی به همه محرمه؟ بقالیه
> > سره كوچه! چون به همه شیر میده
> >
> >  
> > غضنفر پیراهن مشكی پوشیده بود،
> > ازش می‌پرسن: چی شده؟ میگه: انگشت
> > بابام رفته زیر تریلی! می‌گن:
> > اینکه پیراهن مشکی پوشیندن نداره!
> > میگه: آخه انگشت بابام توی دماغش
> > بوده
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:3  توسط Omid Moradi  | 

بعد از اینکه همه کار‌های مربوط به پذیرشم انجام شد، معرفی‌ شدم به مدیریت مشمولین، اونجا باید برگه معرفی‌‌ام رو میگرفتم و به محلی که برام در  نظر گرفته بودند ، میرفتم.

وارد اتاق شدم، مردی جوان با انیفرم سپاه ویژه کادریها پشت میزی نشسته بود، نام فامیلش که با اتیکت رو سینه ش  نوشته شده بود رو، دقیقا به یاد دارم:  هشت و چهار! بله دقیقا همین بود  هشت و چهار.

خیلی‌  برای یک محیط نظامی جدی به نظر نمی‌‌آمد، حتا کمی‌ خل و چل! بدون این که نگاهی‌ بهم بندازه گفت: برو سرت بتراش بعد بیا برگت را بگیر. پرسیدم کجا؟گفت قبلا تو زیر زمین یک آرایشگاه داشتیم، که سربازی که قبلان اونجا ، خدمتش تموم شد و حالا بسته است، باید بری بیرون جایی‌ را خودت پیدا کنی‌.

سربازی که در اتاق بود با اشاره چیز‌هایی‌ میگفت، حالا به خاطر استرس بود یا چی‌، متوجه‌اش نمیشدم.

رفتم بیرون بعد از کلی‌ گشتن اطراف پل کریمخان، آریشگاهی پیدا کردم که باز بود- حدود ساعت ۹ صبح بود -  با با بدبختی آریشگر را راضی‌ کردم، که سرم را با قیچی طوری کوتاه کنه، که نه مثل سر ماشین شده باشه، و نه خیلی‌ بلند! چون اون زمان با دختر خانمی دوست بودم که بعدا بانوی سرایم شد؛ به همین دلیل نمیخواستم که خیلی‌ ضایع به نظر برسم؛

نهایتا سر مبارکم  خیلی‌ بد نشد، برگشتم به همون مقر! جناب شش و هشت تو اتاقش نبود، همون سرباز اشاره گر بود که داشت با کاغذ‌های روی میز ور میرفت، وقتی‌ منو دید گفت: بابام جان چقدر تو هالویی! یک ساعته دارم بهت اشاره می‌کنم نمی‌‌خواهد سرت رو بتراشی، این یارو الان میره برگت رو من بهت میدم!

فکر نمیکردم سربازی این قدر بی‌ حساب و کتاب باشه، واقعا تصورم چیز دیگری بود! ولی‌ وقتی‌ که به محل خدمتم رسیدم، تازه فهمیدم که از اون جا هم بی‌ حساب کتاب تر هنوز هم هست!

کلا خدمت سربازی تنها فایده‌اش برای من، آشنایی با کسی‌ بود، که خیلی‌ زود بهترین و صمیمی‌‌ترین دوست زندگیم شد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:56  توسط Omid Moradi  | 



 

پرديس اعجاب انگيز

نام اين کوه باستاني پرديس است در حومه شهرستان جم از توابع عسلويه استان بوشهر و در نيمه هاي راه بندر کنگان به فيروز آباد شيراز قرار دارد نکات قابل توجهي در اين کوه باستاني وجود دارد 1. قله اين کوه نزديک ترين نقطه زمين به خورشيد است چون بالاترين ارتفاع در نزديکي خط استواست 2. محل تولد و غسل تعبيد پدر جمشيد جم (احتمالا آتشکده فوق العاده قديمي است که در قله کوه است) متاسفانه در مسير صعود به قله ساک حاوي دوربين از طناب باز شد و بازگرداندن دوربين غير ممکن بود درست 12 ساعت صعود و 12 ساعت پائين آمدن از ارتفاع طول کشيد 3. مغناطيس فوق العاده قوي کوه در جهان زبانزد است و اگر در فاصله 50 تا صد متري کوه يعني تقريبا انتهايي ترين نقطه مشخص اسفالت با ماشين توقف کني و دستي را بخواباني ماشين بجاي سر پائيني به نرمي به سمت کوه کشيده مي شود که البته همين مغناطيس براي رانندگان نا آشنا بسيار دردسر ساز بوده و تا کنون تعداد زيادي خودرو بي اختيار با کوه تصادف کرده اند پوشش گياهي منطقه نوعي خار بياباني گرمسيريمنحصر به فرد است که خواص دارويي فراوان دارد و عسل حاصله از منطقه تماما پيشخريد چند کارخانه داروسازي بزرگ جهان است يکي از ترکيبات اصلي مسکن Advil که يکي از بهترين قرصهاي شناخته شده براي ناراحتي هاي اعصاب و دردهاي ميگرني است از همين عسل تهيه مي شود اين منطقه خرماي ويژه نيز توليد مي کند به نام خرماي خصه معروف است و کاملا در شيره خود غرق مي شود يعني يک کاسه آن ظرف سه ساعت پر از شيره مي شود و اندازه اين خرما اندازه آلبالو بود و به جهت همان خواص دارويي منطقه تماما براي ساخت قندهاي رژيمي براي بيماران ديابتي صادر مي شود نکته جالب ديگر رويش درخت زيتون در دامنه شمالي کوه حد فاصل شهرستان جم تا روستاهاي چاهه و دره پلنگي مي باشد که در آب و هواي آن منطقه بسيار بعيد مي نمود
سندي براي قدمت چاهه و دره پلنگي موجود نيست ولي علائم مشهودي از غار نشيني و فسيل هاي مختلف در اين منطقه به وفور ديده مي شود نکته ديگر اينکه اين کوه معدن عظيمي از آب خنک و فوق العاده سالم است آنهم در اطراف عسلويه مردم چاهه و جم کوه پرديس را فوق العاده مقدس و محترم مي شمارند و به استناد علائم موجود در آتش کده احتمالا يکي از اولين مکانهايي بوده که نفت در آن سوزانده شده است با افتتاح جاده فيروز آباد به عسلويه توسط پتروشيمي رفتن به اين منطقه خيلي ميسر تر و راحت شده است پتروشيمي با تاسيس سه شهرک بزرگ در اين منطقه اقدام به تاسيس فرودگاه جم نموده و چهارشنبه هر هفته يک پرواز به مقصد جم انجام مي شود که امکان خوبي براي سفر به اين منطقه اعجاب انگيز است

 



+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:34  توسط Omid Moradi  | 

ادامه پست قبلی:

گفتم اگر خودتون هم دقت کرده باشید،در خود شناسنامه هم توصیه شده که هر شخصی‌ اطلاعات داخل شناسنامه را از حفظ کنه، تا از بهمراه داشتن یک چونین مدرک معتبری خوداری شده باشه، گفت یعنی‌ چی‌ حالا؟گفتم یعنی‌ این که شناسنامه هم همراه نداریم،

پرسید: جنابعالی کجا بودی؟گفتم سر کار دیگه!پرسید: پسچرا خانمت اینجا بود؟ گفتم اگر بنا باشه هر کی‌ همسرشو بببره سر کار پس چرا همسر شما اینجا نیست؟ و خیلی‌ سریع ادامه دادم با همه این احوالات می‌تونم شما را متقائد کنم که ما زن شوهریم! حتا بدون سند ازدواج و شناسنامه. گفت: چطوری؟ گفتم: من تقریبا مطمئنم که شما حتا تاریخ تولد همسرتون را به خاطر ندارید؛ درسته؟ گفت خوب که چی‌؟

از همسرم خواستم که گواهینامه ا ش را بهم بده. همسرم مستاصل نگاهم کرد و متعجب که باز چه فکری در سر و چه بازی در نظر دارم؛ با بی‌ میلی‌ گوهینامه را از کیفش در آورد و بدستم داد؛

بدون این که به گواهینمه نگاهی‌ بندازم سریع دادمش به جناب سرگرد، که اون هم به نوبه خودش متعجب بود  از این بازی نتیجه ا ش  .

  و بی‌ هیچ مقدمه‌ای گفتم: ۱۷۸۲۸۲۸ / ۲۸.۵.۱۳۷۰ ، و ادامه دادم: اینها شماره و تاریخ صدور گواهینمه است، کمتر کسی‌ این اطلاعات را حتا در مورد گواهینامه خودش داره، ولی‌ همانطور که می‌بینید من این مهم را در مورد  این خانم میدونم، اگر چنانچه من این خانم را از قبل نمیشناختم حتا اگر بر حسب احتمال و ادعای شما بر  خوردی انچنانی با هم داشته بودیم، دونستن شماره و تاریخ گوهینامه خیلی‌ عجیب میاد، ولی‌ با همیه این تواصیف حاضرم از پدر و یا پدر خانومم بخوام، جهت هر گونه رفع نگرانی، هر مدرکی‌ را که شما بخواهید، براتون فراهم کنیم!

نفسی‌ عمیق کشید و گفت:خیر! بفرمایید.

قبل از بیرون رفتن از دفتر پارک، زن جوانی را که با چادر نماز گلی‌ و با حرکاتی مشخص غالبا چادرش را تاب میداد  و اصولا رو نیمکتی ثابت مینشست را به جناب سرگرد نشان دادم و پرسیدم: ازاون خانم نمیپرسید که در پارک چه میکنه؟ گفت اولا که اون اونجا فقط نشسته البته تنها، دوما هنوز دستوری در این زمینه و بخصوص در مورده این خانم به ما ندادن!

فکر کردم بهتره قبل از این که نظرش عوض بشه، بیشتر از این از مهربونی ش سؤ استفاده نکنم؛ از دفتر زدیم بیرون و به سمت ماشین که همکارم نگران منتظر ما بود ,راه افتادیم.

وقتی به مقصد رسیدیم، همسرم سراغ بوردا را گرفت، همکارم با صدای شرمنده گفت: از ترس اون را به سطل آشغالی در پارک انداخته، و کمی‌ بعد کارگران زحمتکش شهرداری، زحمتخالی‌ کردن سطل‌های پارک را کشیدن...

باقی‌ داستان را خود میدانید و من هنوز به اون بوردا فکر می‌کنم که چند تا هزاری ناقابل برای ما هزینه بردو چه عاقبت بخیر شد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 17:29  توسط Omid Moradi  | 

در میانه سال‌های ۷۰،یک روز غروب به همراه یکی‌ از همکارنم از محل کار در شرق تهران بیرون زدیم، همکارم استثنا به سمت غرب میرفت؛ در آن زمان ما در خیابان شریعتی‌ بالا تر از میرداماد زندگی‌ میکردیم و آن شب در منزل پدر مادرم شام مهمان بودیم.

برای استفاده بهتر از زمان، از همسرم خواهش کردم که به پارک پایین پل سید خندان بیاد تا به اتفاق راهی‌ شویم.

در ساعت مشخص به پارک رسیدیم، همسرم را که منتظر ایستاده بود دیدم، با اشاره من به سمت ماشین آمد و هنوز در ماشین جا به جا نشده، ناگهان نا آراسته مردی ریشو، با لباسی به رنگ سبز و کلی‌ هفت و هشت رو شونه هاش، خودش را تقریبا رو کاپوت ماشین انداخت. ابتدا فکر کردم طرف خودشو از پل عابر انداخته پایین یا دوربین مخفی‌ که اون روز‌ها خیلی‌ مد شده بود. ولی‌ با فریادش که دستور میداد از ماشین پیاده شویم، خیلی‌ زود به خود آمدم، نگاهش کردم خطابش من و همسرم بودیم. مشخص شد که طرف از پرسنل فهیم نیروی انتظامی (گشت ارشاد فعلی‌) است.

قبل از پیاده شدن متوجه شدم، همسرم مجله بوردا ی را در ماشین گذاشت و زیر لب به همکارم که هاج و واج مانده بود،  چیزی گفت.

تصور اولیه‌ام این بود که حتما همسرم از دوره گردی آن بوردا ی گزای را خریده، بعد از چند لحظه بوردا فروش دستگیر و اعتراف شده! که به کی‌ و کیا بوردا فروخته، و حالا حضرات به دنبال خریدار اجناس فسادگر بر آمدن؛

ولی‌ با سوال سرکار جناب که پرسید: خانم کی‌ باشن، فهمیدم که نه مساله چیز دیگری است، به نوع رابطه و شغل احتمالی‌ همسرم شک کردن، و علت هم کاملا مشخصه،ما یعنی‌ من و همکارم، خانم جوانی را که در پارک منتظر بوده، سوار ماشین کرده بودیم،

جرم برام مشخص شده بود، ولی‌ باید در جواب جناب سرکار چیزی می‌گفتم، خیلی‌ کوتاه فکری کردم و پاسخ دادم :چطور مگه؟ گفت: میریم به دفتر پارک معلوم می‌شه چطور مگه!

وارد دفتر پارک شدیم که مثل اکثر کلانتری‌ها دیده میشد، افسری با درجه سرگردی  پشت میزی نشسته بود، بی‌ هیچ گفت و گویی همان سوال همکار درجه دارش را تکرار کرد: خانم کی‌ باشن؟ به جشم هاش لحظه‌ای خیره شدم و خیلی‌ جدی گفتم خواهر شما، و با کمی‌ مکس ادامه دادم و همسر من! کمی‌ جا خورد انتظار این همه جسارت را نداشت، خودش را ولی‌ از تک و تا نینداخت؛  با لحنی اداری پرسید: مدرکی هم دارید؟ گفتم: برای اثبات این ادعا دو تا مدرک وجود داره، یکی‌ سند ازدواج و دیگری شناسنامه، شما کدامش را می‌خواهید؟گفت شناسنامه.

ادامه ماجرا را در پست بعدی مینویسم...





+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:30  توسط Omid Moradi  |